X
تبلیغات
ناناز

لحظه ها همیشه خواستن که تو رو بگیرن از من

چه غریب و ناشناسه جاده ی به تو رسیدن

همیشه یه چیزی بوده شوقتو از دلم ربوده

ولی یک تپش دل من از غمت جدا نبوده

بیا بیا .... بیا بیا بیا

یه روز چشاتو وا کنی می بینی من تموم شدم

می بینی جام چه خالیه یا رفته ام پی خودم

اگه یه روز و روزگار پیش خودت باز بشینی

تمام این روزا رو  جلو چشات باز می بینی

بیا بیا .... بیا بیا بیا

لحظه ها همیشه خواستن که تو رو بگیرن از من

چه غریب و ناشناسه جاده ی به تو رسیدن

همیشه یه چیزی بوده شوقتو از دلم ربوده

ولی یک تپش دل من از غمت جدا نبوده

بیا بیا .... بیا بیا بیا

چقدر ما فاصله داریم چرا اینو نفهمیدم

کاش اون روزا می مردمو یه جور اینو می فهمیدم

دیگه برام نمی مونی تو چشمات اینو می خونم

چقدر دلم گرفته باز نمی دونم چی بخونم

+ نوشته شده در  سی ام شهریور 1388ساعت 23:19  توسط ساناز | 
آری !

وگذشت !!!

آن روز ها گذشت!

من گذشتم !

او گذشت!

  من از بدی های او گذشتم و او از من گذشت !!!

و همیشه یک سوال ته این ذهن ودل متروکم :

آیا من وبدی های او یکی بودیم که هر دو را گذشت شامل شد!!!؟

+ نوشته شده در  شانزدهم شهریور 1388ساعت 21:56  توسط ساناز | 

خاموش ای قلب من ! زیرا کسی صدای تو را نمی شنود.

خاموش باد! زیرا فضایی که با ناله ها و سوگواریها آمیخته باشد نمی تواند آواز و سروده های تو را تحمل کند.

خاموش باد !زیرا سایه های شب با رازهایت مأنوس نمی شوند و تاریکی در برابر رویاهایت درنگ نمی کند.

تا صبح خاموش باد ای قلب من ! زیرا اگر تا صبح خویشتن داری کنی در روز توانمند خواهی شد.هر کسی که عاشق نور شود ؛ نور نیز عاشق او خواهد شد.

خاموش ای قلب من و به سخنم گوش فرا ده!

بلبلی در خواب دیدم که بر بالای آتشفشانی جوشان نغمه سرایی میکرد.

گل زنبقی دیدم که سر خود را بالای برفها بلند کرده است.

حوری و شی عریانی دیدم که در میان گورها می رقصید.

کودکی دیدم که خنده کنان با جمجمه ها بازی می کرد.

و چون بیدار شدم و به اطراف نگریستم آتشفشان جوشان را دیدم اما نغمه سرایی بلبل را شنیدم.

برف بر دشتها و مرغزارها می بارید و گلهای زنبق را کفن پیچ می کرد.

گورها در برابر آرامش زمان صف کشیده بودند اما کسی را در میانشان رقص کنان و نماز خوان نیافتم.

تلی از جمجمه ها دیدم اما کسی جز باد در آنجا نمی خندید.

در بیداری اندوه و غم را مشاهده کردم پس شادی های رویاها کجا و چگونه از میان رفتند!؟

ای قلب من به سخنم گوش فرا بده!

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  شانزدهم شهریور 1388ساعت 21:14  توسط ساناز | 
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس ولیک
غم این خفته ی چند
خواب در چشم ترم می شکند
نگران با من استاده سحر
صبح می خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلكه خبر

درجگر خاري ليكن
از ره این سفرم می شکند
نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند
دست ها می سایم
تا دری بگشایم
بر عبث می پایم
که به در کس آید
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند

***

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، می گوید با خود:
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند

+ نوشته شده در  دوازدهم شهریور 1388ساعت 17:31  توسط ساناز | 
امروز تو را دیدم پس از سال ها... وقتی تو را دیدم به چشمانم نتوانستم اعتماد کنم اما دریغ و صد دریغ که گذر زمان چهره ات را در ذهنم کمرنگ کرده بود اما صدایت را هرگز ...هنوز صدایت را در گوشم تداعی می کنم خوب می دانم وقتی کسی فراموش می شود اولین چیزی که از دنیای خاطراتمان خارج می شود صدای اوست اما عجیب است که من هرگز صدایت یا بهتر بگویم حرف ها و کلماتت را فراموش نکردم روزی خود گفتی من خوب حرف می زنم اما خوب نمی نویسم و تو گفتی و من...............وقتی دیدم تو را تمام وجودم صدایت می کرد اما بی رمق تر بودم تا حتی اسمت را بر زبان بیاورم خوب به یاد می اورم روز رفتنت را ...سرد بود یا من وجودم و روحم سرد بود رفتی چه بی صدا حتی خداحافظی هم نکردی و من سال ها ست در ذهنم می جویم که چرا لحظه جداحافظی را هم از من دریغ کردی؟چرا به من گفتی هرگز به تو نمی تونم خداحافظ بگم؟تو رفتی و همه چیزم را متزلزل کردی حتی ایمانم را.....من به همه چیز شک کردم حتی به وجود خودم هم شک کردم پس از رفتنت حتی یک بار اشک نریختم حتی دیگر به خود اجازه ندادم جای پاهایت را دوباره بجویم حتی در خواب نیز اسمت را صدا نکردم تا مبادا بفهمی چقدر اشفته ام چقدر دیوانه ات هستم تا مبادا بفهمی و هرگز بر نگردی اعتراف نکردم تا رفتنت را برگشتی دو باره باشدبه خیال خود وجود پر از نیازم را پنهان کردم تا مبادا این راز طغیانگرم را بدانی خوب می دانستم که همه ما دوری می کنیم از انهایی که نیازمند ما هستند و عاشقانه دوست میداریم انهایی را که بی نیز و عاری از وجودمان هستند........................

خوب به یاد می اورم روزی که از توپرسیدم معنای اسمت را؟و تو گفتی یعنی ارزو و هرگز نفهمیدی تو تمام ارزوی من شدی من بی تو هنوز که سال ها می گذرد از رفتنت هیچ ارزویی ندارم جز بازگشت تو ...می دانی شمار روزهایی که بی تو گذشت را دیگر نمی دانم اما  می دانم خیلی سخت گذشت من عاشقانه هنوز یادگاری های تو را دارم بی کم و کاست هنوز چند اهنگ اخری که برایم نواخته بودی را عاشقانه گوش می دهم غریب است این همه بودنم با تو اما هستم....

 حال در این دنیای مجازی که هیچ کس مرا نمیشناسد جز یک محرم راز می خواهم اعتراف کنم که جز تو پس از این سال ها هیچ کس حتی ذره ای جای تو را برایم پر نکرده است پس از تو به خود اجازه ندادم کسی را به جای تو برگزینم و جایت هنوز خالیست می دانم تو هرگز به من هیچ بدی نکردی تو باید می رفتی ناگذیر رفتن بودی تو را همان روز که رفتی بخشیدم اما خودم را هرگز نبخشیدم شاید سرنوشت من تو را ناگذیر رفتن کرد اما خیالی نیست هر قصه ای روزی پایان می کیرد و اگر قصه ای پایان نگیرد هرگز قصه دیگری شروع نمی شود من همیشه از پایان تلخ قصه مان می ترسیدم اما دریغ که تلخی را پایانی نیست و من عاشقانه پذیرفتم پایان تلخمان را پس از رفتنت هرگز افتاب را در چشمان دیگری ندیدم و هرگز هیچ نوری به این زندگی بی رنگم نتابیده است سال هاست افتاب را می جویم اما جز چشمان تو ان را در جای دیگری نیافته ام اما حال تمام وجود دردمندم فریاد می زند:کاش افتاب را باز بینم کاش.... راستی یادم رفت بگویم ....

من سال هاست که دیگر نمی خندم....برگرد

+ نوشته شده در  سوم شهریور 1388ساعت 23:21  توسط ساناز | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مترسک...

چه ساده سادگی می کنی!!!

می دانم

تو به شوق همین دیدار بعید زنده ای!!

پس بمان

منتظر بمان!

اما

قطار برای همیشه ایستگاه را ترک کرده است ....

نوشته های پیشین
اسفند 1390
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
پیوندها
مهشیدی
خانوم کوشولو
نقدجنجالي فيلم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM