![]() |
![]() |
|
دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شدهانقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده هر شب تو رویای خودم آغوشت رو تن می کنم آینده این خونه رو با شمع روشن می کنم هر شب تو رویای خودم آغوشت رو تن می کنم آینده این خونه رو با شمع روشن می کنم ----------------- در حسرت فردای تو تقویمم رو پر می کنم هر روز این تنهایی رو فردا تصور می کنم هم سنگ این روزای من حتی شبم تاریک نیست اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست هر شب تو رویای خودم آغوشت رو تن می کنم آینده این خونه رو با شمع روشن می کنم هر شب تو رویای خودم آغوشت رو تن می کنم آینده این خونه رو با شمع روشن می کنم ----------------- دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده |
|
+ نوشته شده در
سی و یکم مرداد 1389ساعت 23:49 توسط ساناز |
|
|
يه روزي آقاي کلاغ ، به قول بعضيا زاغ رو دوچرخه پا ميزد ، رد شدش از دم باغ پاي يک درخت رسيد ، صداي خوبي شنيد نگاهي کرد به بالا ، صاحب صدا رو ديد يه قناري بود قشنگ ، بال و پر ، پر آب و رنگ وقتي جيک جيکو ميکرد ، آب ميکردش دل سنگ قلب زاغ تکوني خورد ، قناري عقلشو برد توي فکر قناري ، تا دو روز غذا نخورد روز سوم کلاغه ،رفتش پيش قناري گفتش عزيزم سلام ، اومدم خواستگاري! نگاهي کرد قناري ، بالا و پايين، راست و چپ پوزخندي زد به کلاغ ، گفتش که عجب! عجب منقار من قلمي ، منقار تو بيست وجب واسه جي زنت بشم؟ مغز من نکرده تب کلاغه دلش شيکست ، ولي ديد يه راهي هست براي سفر به شهر ، بار و بنديلش رو بست يه مدت از کلاغه ، هيچ کجا خبر نبود وقتي برگشت به خونه ، از نوکش اثر نبود داده بود عمل کنن ، منقار درازشو فکر کرد اين بار مرخره ، قناريه نازشو باز کلاغ دلش شيکست ، نگاه کرد به سر و دست آره خب، سياه بودش! اينجوري بوده و هست دوباره يه فکري کرد ، رنگ مو تهيه کرد خودشو از سر تا پا ، رفت و کردش زرد زرد رفتش و گفت: قناري! اومدم خواستگاري شدم عينهو خودت ، بگو که دوسم داري اخماي قناريه ، دوباره رتفش تو هم! کلهمو نگاه بکن ، گيسوهام پر پيچ و خم موهاي روي سرت ، واي که هست خيلي کم فردا روزي تاس ميشي! زندگيمون ميشه غم کلاغ رفتش خونه نگاه کرد به آيينه نکنه خدا جونم ! سرنوشت من اينه؟! ولي نا اميد نشد ، رفت تو فکر کلاگيس گذاشت اونو رو سرش ، تفي کرد با دو تا ليس کلاه گيسه چسبيدش ، خيلي محکم و تميز روي کلهي کلاغ ، نميخورد حتي ليز نگاه که خوب ميکنم ، ميبينم گردنتو يه جورايي درازه ، نميشم من زن تو کلاغه رفتشو من ، نميدونم چي جوري وقتي اومدش ولي ، گردنش بود اينجوري خجالت نميکشي؟ واسه گوشتاي شيکم!؟ دوست دارم شوهر من ، باشه پيمناست دست کم! ديگه از فردا کلاغ ، حسابي رفت تو رژيم ميکردش بدنسازي ، بارفيکس و دمبل و سيم بعدش هم ميرفت تو پارک ، ميدوييد راهاي دور آره اين کلاغ ما ،خيلي خيلي بود صبور واسه ريختن عرق ، ميکردش طناببازي ولي از روند کار ، نبودش خيلي راضي پا شدي رفتش به شهر ، دنبال دکتر خوب دو هفته بستري شد ، که بشه يه تيکه چوب قرصاي جور و واجور ، رژيماي رنگارنگ تمرينهاي ورزشي ، لباساي کيپ تنگ آخرش اومد رو فرم ، هيکل و وزن کلاغ با هزار تا آرزو ، اومدش به سمت باغ وقتي از دور ميومد ، شنيدش صداي ساز تنبک و تنبور و دف ، شادي و رقص و آواز دل زاغه هري ريخت ! نکنه قناريه؟ شايدم عروسي بازاي شکاريه!! ديدش اي واي قناري ، پوشيده رخت عروس يعني دامادش کيه؟ طاووسه يا که خروس؟ هي کي هست لابد تو تيپ ، حرف اولو ميزنه! توي هيکل و صورت ، صد برابر منه
کلاغه رفتشو ديد ، شوهر قناري رو شوکه شد ، نميدونست، چيز اصل کاري رو! ميدونين مشکل کار ، از همون اول چي بود؟ کلاغه دوچرخه داشت ،صاحب bmw نبود نتيجه اخلاقي: متاسفانه هيچ نتيجهاي که مبتني بر اصول اخلاقي باشه ، نمیشه از اين داستان استنتاج کرد. نتيجه غيراخلاقي: هيچوقت افراد ، علت واقعي که چرا شما رو نميخوان ،بهتون نميگن... اصولا اين تيپ سوالات که: تو فقط بگو چرا نميخواي؟ تو فقط بگو مشکل من چيه... هيچوقت جواب درست و حسابي بهش داده نميشه! پس خودتونو خفه نکنين نتيجه قابل درک براي عموم قشر متوسط العقل رو به پايين: BMW از دوچرخه بهتره! نتيجه از پيش مشخص و معلوم براي قشر دامبول جامعه: دوماد ما بايد شازده باشه ... عاشقونه دلو باخته باشه واسه عروس دل نازک ما ... دو سه مليوني اندوخته باشه نتيجه کاربردي براي حل معضل ازدواج: حتيالمقدور از کسي خوشتون بياد که لااقل تو يک زمينه از شما معيوبتر باشه! تا احتمال ارائه جواب مثبت زياد شه! - آقا اجازه! ما يکي رو سراغ داريم همه چيش از ما سره ، تازه جواب بله هم داده! - خب اتفاقا همين نشون ميده که ايشون هرچهقدر هم که از شما سر باشن، مغزشون از شما معيوبتره. نوشته: سروش رضايي |
|
+ نوشته شده در
یکم تیر 1389ساعت 20:1 توسط ساناز |
|
|
اقای حسین....زاده که مشغولیتت بد و بیراه نوشتن به من و مهشید شده یه پست در موردت نوشته بودم به خاطر دوستت تو ثبت موقت نگه داشتم قسم می خورم اگه یه بار دیگه اون دری وری هارو بنویسی کاری می کنم باهات که حتی تو خوابم فکرشو نمیکنی اگه دوباره بنویسی پشیمونی برات فایده نخواهد داشت بهت اخطار می کنم نزدیک یک سال مقابل بی ادبی هات سکوت کردم ولی این دفه با دفه های قبل فرق خواهد داشت مراقب باش اگه شک داری در مورد نوشته هام می تونی از اونایی که خوندن پستمو بپرسی پس مطمئن باش اذیت کردن تو ازم بر میاد اگه چیزی نمی گم فکر نکن با یه هالو طرفی دست از سر من و مهشید بردار خیر پیش
|
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم خرداد 1389ساعت 22:29 توسط ساناز |
|
|
امروز خودم می نویسم باور کن همش حرفهای خودمه به یاد و احترام همه لحظات خوبی که با تو داشتم و امروز می خوام پانزدهمین سالگردش رو جشن بگیرم یا به قولی فردا قراره جشن بگیریم قرار بود تو بنویسی اما من پیش دستی کردم و نوشتم می خوام از همه روز های خوبی که با هم داشتیم بگم از اینکه تو تمام کوچه پس کوجه های بچگیم همدم و همرازم بودی بگم وصدات طنین انداز و یاد اور خاطرات شیرین زندگیم بود همیشه با نبوغی که داشتی من رو دنباله روی خودت کردی و بزرگترین تاثیر رو رو شیوه زندگیم داشتی ازت تشکر کنم میدونی که من بهاندازه تو قلمم قوی نیست و خوب نمی تونم احساسم رو بگم یادت میاد من قرار بود دکتر بشم و تو هنرمند ....بی خبر از اینکه .....اما من فقط خواستم بگم که خیلی دوست دارم و سپاسگذار اینم که در تمام لحظات سختی همیشه همدم و یار من بودی مهشید نازنینم
![]() |
|
+ نوشته شده در
نهم اردیبهشت 1389ساعت 21:15 توسط ساناز |
|
|
اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم.
از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم.... از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر . مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم .
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم . ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم.. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم .
در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد
"شادى از خرد عاقل تر است" |
|
+ نوشته شده در
چهارم اردیبهشت 1389ساعت 0:2 توسط ساناز |
|
|
برگرفته از بلاگ بهزاد مقدم |
|
+ نوشته شده در
دهم فروردین 1389ساعت 23:11 توسط ساناز |
|
|
بر رومانف ها چه گذشت ؟! بی شک خیلی ها انیمیشن فوق العاده زیبای " آناستازیا " که در سال 1997 ساخته شد و در نوع خودش بی نظیر بود و هنوز هم خیلی ها به دنبالش هستند، رو تماشا کردید اما باید بدونید که ماجرای واقعی خیلی سیاه تر و دردناک تر از اونی است که ما از تماشا کردنش لذت می بریم .! حکومت انقلابی بلشویک ها در مسکو در پایان جولای 1918 اعلام کرد که " نیکلا رومانف " تزار سابق روسیه به دلیل جنایات بی شمار به هلاکت رسید . بیانیه ی رسمی اعلام می کرد تزارینا و فرزندان او به محلی مخفی برده شده اند . آنها جزئیات قتل را چندین بار و هر بار بنحوی جدید اعلام می کردند و علامت سوال بزرگی بر روی آن ماجرا گذاشتند ، مورخین شواهد محکمی در دست ندارند تا نشان دهند که آیا تزار به تنهایی اعدام شده یا تمامی خانواده ی سلطنتی و حتی نیکلا به محلی مخفی تبعیـد شده اند . نیکلای دوم از ماههای اول 1917 به وسیله ی انقلابیان از قدرت بر کنار شد ، او به همراه همسرش الکساندرا و پنج فرزندش : اولگا ، الکسی ، ماریا ، تاتیانا و آناستازیا در قصر تزارسکویه سلو خارج از سنت پترزبورگ زندانی شد .
درست در 19 جولای 1918 بلشویک ها اعلام کردند که تمام اعضای خانواده ی رومانف توسط یک جوخه ی آتش ، تیر باران شدند ، بر طبق این خبر دستور از مسکو رسیده بود و فرمان زیر نظر مردی به نــــــــام " یورسکی " که نخستین تیر را شلیک کرد انجام شد . اعضای خانواده ی سلطنتی از سرنوشت خود آگاه نبودند . نیمه شب آنها را به زیر زمین اقامتگاهشان برده و به آنها گفته شد بر روی چند صندلی بنشینند و منتظر بمانند تا اتومبیلی برای بردن آنها بیاید بعد از نخستین تیر که توسط یورسکی شلیک شد ، سایر اعضای جوخه اعدام آنها را با سلاحهایی که برای این کشتار تهیه شده بود به رگبار بستند و در انتها افراد جوخه برای اطمینان بیشتر از سر نیزه و سلاح کمری نیز استفاده کردند . سحرگاه آنروز اجساد در کامیون قرار گرفت و به معدنی در نزدیکی شهر منتقل شد، در آنجا بر آنها نفت پاشیدند و آتش زدند ، بر روی باقیمانده اجساد اسید ریخته شد و بدرون یکی از چاه های معدن انداختند . چهارروز بعد در 23 جولای ، یکاترینورگ به دست نیروهای ضد انقلاب ارتش سفید افتاد ، آنها زیر زمین را که بر دیوار آن خون پاشیده شده بود پیدا کردند ، بعضی از قسمت ها با عجله شسته شده بود اما دلیلی بر دست نبود تا ثابت کند که خونها متعلق به خانواده ی سلطنتی است . از طرفی بلشویک ها هم دلیل موجهی برای زنده نگاه داشتن تزار داشتند ، آنها معاهده ای با آلمان بسته بودند که به تزار اجازه می داد روسیه را به سلامت ترک کنند ....! اما سوالی که هنوز بی جواب مانده اینست : چه کسی در زیز زمین کشته شده ؟ بعضی می گویند خونها فقط متعلق به " دکتر بوتکین " پزشک سلطنتی و سه پیشخدمت آنهاست که برای صحنه سازی صورت گرفته تا تبعید خانواده ی سلطنتی در خفا بماند . اما در آپریل 1989 شایعاتی منتشر شد دال بر آنکه باقیمانده ی اجساد پیدا شده است .ادعا توسط نویسنده ی روسی " گلی ریابف " صورت گرفت . او می گوید اجساد را در گودالی پیدا کرده و در اطراف آنها ظروف شکسته محتوی اسید قرار داشت ، او آنها را از روی تعدادشان ، محل زخمها و دندان مصنوعی دکتر شناخت ، صورت اجساد قبل از دفن با قنداق تفنگ خرد شده و شناسایی آنها ممکن نبود . من آناستازیا هستم !
سر گذشت رومانف ها در هاله ای از ابهام فرو رفت و در طی سالها سر و کله ی عده ای پیدا شد که خود را از خانواده ی سلطنتی می دانستند و با ارائه ی مدارکی سعی داشتند به ثروت بی کران تزار دست یابند . اما داستان دختری شانزده ساله که در 17 فوریه 1920 از کانال آبی در برلین نیمه جان بیرون کشیده شده بود با حقایقی همراه بود که بسیاری از اشراف روسی در تبعید آن را پذیرفتند . او مدعی بود که " گراند دوشس آناستازیا " کوچکترین دختر تزار است .پای ثروت زیادی در بین بود . بعضی ثروت نقدی را به 800 میلیون پوند تخمین می زدند . بر طبق اعلامیه ی بلشویکها در جولای 1918 تزار اعدام شده بود ولی خانواده ی او به منطقه ی نامعلومی تبعید شده بودند ، اگر این موضوع صحت داشت پس امکان اینکه بچه ها فرار کرده باشند منتفی نبود . دختری که از کانال بیرون کشیده شده بود اوراقی به همراه داشت که او را " آنا چایکوفسکی " معرفی میکرد . وی بعد از اینکه قوای خود را دربیمارستان بازیافت اعلام کرد که آناستازیا ست و ماجرای فرار خود را شرح داد . او گفت که به همراه سایر اعضای خانواده به زیر زمین ساختمانی در یکاترینورگ برده شد . او در جریان تیر اندازی زخمی شد و از هوش رفت اما بعد که بهوش آمد خود را درارابّه ای به همراه دو مرد دید .آن دو مرد از بلشویک ها بودند ، برادرانی به نام چایکوفسکی که نمی خواستند در آن آدمکشی شرکت جویند آنها با فروش گردندبندی مروارید و زمرد هایی که بر لباسش دوخته شده بود او را به پایتخت رومانی ، بوخارست بردند و با خانواده ی چایکوفسکی زندگی میکرد که سر انجام با یکی از آن دو برادر ازدواج کرد و صاحب فرزندی شد .اما کمی بعد شوهرش توسط ماموران مخفی بلشویک ها شناسایی و به قتل رسید . برادر شوهرش قصد داشت او را به برلین ببرد ولی پس از یک سفر ترسناک در روز ورودشان به برلین برادر شوهرش ناپدید میشود . اینجاست که او تصمیم به خودکشی می گیرد . بعد ها او نهایت تلاش خود را برای به دست آوردن عنوان و ثروت خانواده ی سلطنتی انجام می دهد . هیچ نشانی از برادران چایکوفسکی و فرزندش بدست نیامد ولی اطلاعات وسیع او از جزئیات زندگی خاندان سلطنتی باعث شد که طرفداران زیادی پیدا کند . " پیر گیلارد " معلم خصوصی سابق این خانواده ی نفرین شده اعتقاد داشت که او شیادی بیش نیست ، او مدعی بود که دختر حتی روسی نمیداند و آداب کلیسای ارتدکس روسیه را با آداب کلیسای کاتولیک اشتباه گرفته .؟! " گراندوک آندره " عموزاده ی تزار او را با اطمینان خود گراند دوشس می دانست . آناستازیا بعدها ادعا کرد که عموی او " گراندوک ارنست هس " در سال 1916 در طی جنگ آلمان و روسیه از روسیه دیدن کرده ، " سیریل " دیگر عموزاده ی تزار این موضوع را انکار کرد و آنا را دروغگویی قهار دانست اما در 1949 یکی از فرماندهان سابق ارتش روسیه ، سرهنگ لارسکی قسم یاد کرد که این ادعا صحت دارد. آناستازیا تحت تحقیقات و معاینات پزشکی قرار گرفت ، اشعه ی ایکس جراحات سختی را نشان می داد که می توانست در اثر گلوله باران ایجاد شده باشد ، برجستگی روی پای او درست در همان نقطه ای قرار داشت که باید باشد و جای بریدگی بر روی تیغه ی شانه ی راست همانجایی بود که سوابق پزشکی آناستازیا نشان می داد بر اثر پرت شدن از روی قاطر بوجود آمده است . بالاخره در سال 1948 دادگاهی در هامبورگ علیه او رای داد اما هنوز مردم بسیاری عقیده دارند که داستان همه ی رومانف ها در زیر زمین شهر یکاترینورگ به پایان نرسیده است ...!
|
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم اسفند 1388ساعت 23:18 توسط ساناز |
|
|
||||||||||
|
+ نوشته شده در
پانزدهم اسفند 1388ساعت 19:9 توسط ساناز |
|
||||||||||
|
همه چی آرومه تو به من دل بستی این چقدر خوبه که تو کنارم هستی همه چی آرومه غصه ها خوابیدن شک نداری دیگه تو به احساس من همه چی آرومه من چقدر خوشحالم پیشم هستی حالا به خودم می بالم تو به من دل بستی از چشات معلومه من چقدر خوشبختم همه چی آرومه تشنه ی چشماتم منو سیرابم کن منو با لالایی دوباره خوابم کن بگو این آرامش تا ابد پابرجاست حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست همه چی آرومه من چقدر خوشحالم پیشم هستی حالا به خودم می بالم تو به من دل بستی از چشات معلومه من چقدر خوشبختم همه چی آرومه |
|
+ نوشته شده در
یکم اسفند 1388ساعت 21:19 توسط ساناز |
|
|
گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم . گفتم:کجا ؟ گفت : رو قلبت . گفتم مگه می تونی ؟ گفت : آره سخت نیست ، آسونه. گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه. یه خنجر برداشت . گفتم این چیه ؟ گفت : سیسسسسس. ساکت شدم . گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی . خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت . دوست دارم دیوونه. اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم . اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده. دوست دارم دیوونه... تقدیم به اونی که خیلی وقته... |
|
+ نوشته شده در
سی ام دی 1388ساعت 23:21 توسط ساناز |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مترسک...
چه ساده سادگی می کنی!!! می دانم تو به شوق همین دیدار بعید زنده ای!! پس بمان منتظر بمان! اما قطار برای همیشه ایستگاه را ترک کرده است .... |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 |
| پیوندها |
|
مهشیدی خانوم کوشولو نقدجنجالي فيلم |
|
RSS
|