تبليغاتX
ناناز
دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده
انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده
تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده

هر شب تو رویای خودم آغوشت رو تن می کنم
آینده این خونه رو با شمع روشن می کنم

هر شب تو رویای خودم آغوشت رو تن می کنم
آینده این خونه رو با شمع روشن می کنم

-----------------

در حسرت فردای تو تقویمم رو پر می کنم
هر روز این تنهایی رو فردا تصور می کنم

هم سنگ این روزای من حتی شبم تاریک نیست
اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست

هر شب تو رویای خودم آغوشت رو تن می کنم
آینده این خونه رو با شمع روشن می کنم

هر شب تو رویای خودم آغوشت رو تن می کنم
آینده این خونه رو با شمع روشن می کنم

-----------------

دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده
انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده
تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده

+ نوشته شده در  سی و یکم مرداد 1389ساعت 23:49  توسط ساناز | 

يه روزي آقاي کلاغ ، به قول بعضيا زاغ

رو دوچرخه پا مي‌زد ، رد شدش از دم باغ

پاي يک درخت رسيد ، صداي خوبي شنيد

نگاهي کرد به بالا ، صاحب صدا رو ديد

يه قناري بود قشنگ ، بال و پر ، پر آب و رنگ

وقتي جيک جيکو مي‌کرد ، آب مي‌کردش دل سنگ

قلب زاغ تکوني خورد ، قناري عقلشو برد

توي فکر قناري ، تا دو روز غذا نخورد

روز سوم کلاغه ،‌رفتش پيش قناري

گفتش عزيزم سلام ، اومدم خواستگاري!

نگاهي کرد قناري ، بالا و پايين، راست و چپ

پوزخندي زد به کلاغ ، گفتش که عجب! عجب

منقار من قلمي ، منقار تو بيست وجب

واسه جي زنت بشم؟ مغز من نکرده تب

کلاغه دلش شيکست ، ولي ديد يه راهي هست

براي سفر به شهر ، بار و بنديلش رو بست

يه مدت از کلاغه ، هيچ کجا خبر نبود

وقتي برگشت به خونه ، از نوکش اثر نبود

داده بود عمل کنن ، منقار درازشو

فکر کرد اين بار مر‌خره ، قناريه نازشو

باز کلاغ دلش شيکست ، نگاه کرد به سر و دست

آره خب، سياه بودش! اينجوري بوده و هست

دوباره يه فکري کرد ، رنگ مو تهيه کرد

خودشو از سر تا پا ، رفت و کردش زرد زرد

رفتش و گفت: قناري! اومدم خواستگاري

شدم عينهو خودت ، بگو که دوسم داري

اخماي قناريه ، دوباره رتفش تو هم!

کله‌مو نگاه بکن ، گيسوهام پر پيچ و خم

موهاي روي سرت ، واي که هست خيلي کم

فردا روزي تاس مي‌شي! زندگي‌مون ميشه غم

کلاغ رفتش خونه نگاه کرد به آيينه

نکنه خدا جونم ! سرنوشت من اينه؟!

ولي نا اميد نشد ، رفت تو فکر کلاگيس

گذاشت اونو رو سرش ، تفي کرد با دو تا ليس

کلاه گيسه چسبيدش ، خيلي محکم و تميز

روي کله‌ي کلاغ ، نمي‌خورد حتي ليز

نگاه که خوب مي‌کنم ، مي‌بينم گردنتو

يه جورايي درازه ، نمي‌شم من زن تو

کلاغه رفتشو من ، نمي‌دونم چي جوري

وقتي اومدش ولي ، گردنش بود اينجوري

خجالت نمي‌کشي؟ واسه گوشتاي شيکم!؟

دوست دارم شوهر من ، باشه پيمناست دست کم!

ديگه از فردا کلاغ ، حسابي رفت تو رژيم

مي‌کردش بدنسازي ، بارفيکس و دمبل و سيم

بعدش هم مي‌رفت تو پارک ، مي‌دوييد راهاي دور

آره اين کلاغ ما ،‌خيلي خيلي بود صبور

واسه ريختن عرق ، مي‌کردش طناب‌بازي

ولي از روند کار ، نبودش خيلي راضي

پا شدي رفتش به شهر ، دنبال دکتر خوب

دو هفته بستري شد ، که بشه يه تيکه چوب

قرصاي جور و واجور ، رژيماي رنگارنگ

تمرينهاي ورزشي ، لباساي کيپ تنگ

آخرش اومد رو فرم ، هيکل و وزن کلاغ

با هزار تا آرزو ، اومدش به سمت باغ

وقتي از دور ميومد ، شنيدش صداي ساز

تنبک و تنبور و دف ، شادي و رقص و آواز

دل زاغه هري ريخت ! نکنه قناريه؟

شايدم عروسي بازاي شکاريه!!

ديدش اي واي قناري ، پوشيده رخت عروس

يعني دامادش کيه؟ طاووسه يا که خروس؟

هي کي هست لابد تو تيپ ، حرف اولو مي‌زنه!

توي هيکل و صورت ،‌ صد برابر منه

 

کلاغه رفتشو ديد ، شوهر قناري رو

شوکه شد ، نمي‌دونست، چيز اصل کاري رو!

مي‌دونين مشکل کار ، از همون اول چي بود؟

کلاغه دوچرخه داشت ،‌صاحب bmw نبود

نتيجه اخلاقي: متاسفانه هيچ نتيجه‌اي که مبتني بر اصول اخلاقي باشه ، نمی‌شه از اين داستان استنتاج کرد.

نتيجه غيراخلاقي: هيچ‌وقت افراد ، علت واقعي که چرا شما رو نمي‌خوان ،‌بهتون نمي‌گن...

اصولا اين تيپ سوالات که: تو فقط بگو چرا نمي‌خواي؟ تو فقط بگو مشکل من چيه... هيچ‌وقت جواب درست و حسابي بهش داده نمي‌شه!

پس خودتونو خفه نکنين

نتيجه قابل درک براي عموم قشر متوسط العقل رو به پايين: BMW از دوچرخه بهتره!

نتيجه از پيش مشخص و معلوم براي قشر دامبول جامعه:

دوماد ما بايد شازده باشه ... عاشقونه دلو باخته باشه

واسه عروس دل نازک ما ... دو سه مليوني اندوخته باشه

نتيجه کاربردي براي حل معضل ازدواج: حتي‌المقدور از کسي خوشتون بياد که لااقل تو يک زمينه از شما معيوب‌تر باشه! تا احتمال ارائه جواب مثبت زياد شه!

- آقا اجازه! ما يکي رو سراغ داريم همه چيش از ما سره ، تازه جواب بله هم داده!

- خب اتفاقا همين نشون مي‌ده که ايشون هرچه‌قدر هم که از شما سر باشن، مغزشون از شما معيوب‌تره.

نوشته: سروش رضايي

+ نوشته شده در  یکم تیر 1389ساعت 20:1  توسط ساناز | 
اقای حسین....زاده که مشغولیتت بد و بیراه نوشتن به من و مهشید شده یه پست در موردت نوشته بودم به خاطر دوستت تو ثبت موقت نگه داشتم قسم می خورم اگه یه بار دیگه اون دری وری هارو بنویسی کاری می کنم باهات که حتی تو خوابم فکرشو نمیکنی اگه دوباره بنویسی پشیمونی برات فایده نخواهد داشت بهت اخطار می کنم نزدیک یک سال مقابل بی ادبی هات سکوت کردم ولی این دفه با دفه های قبل فرق خواهد داشت مراقب باش اگه شک داری در مورد نوشته هام می تونی از اونایی که خوندن پستمو بپرسی پس مطمئن باش اذیت کردن تو ازم بر میاد اگه چیزی نمی گم فکر نکن با یه هالو طرفی دست از سر من و مهشید بردار خیر پیش
+ نوشته شده در  بیست و یکم خرداد 1389ساعت 22:29  توسط ساناز | 
امروز خودم می نویسم باور کن همش حرفهای خودمه به یاد و احترام همه لحظات خوبی که با تو داشتم و امروز می خوام پانزدهمین سالگردش رو جشن بگیرم یا به قولی فردا قراره جشن بگیریم قرار بود تو بنویسی اما من پیش دستی کردم و نوشتم می خوام از همه روز های خوبی که با هم داشتیم بگم از اینکه تو تمام کوچه پس کوجه های بچگیم همدم و همرازم بودی بگم وصدات طنین انداز و یاد اور خاطرات شیرین زندگیم بود همیشه با نبوغی که داشتی من رو دنباله روی خودت کردی و بزرگترین تاثیر رو رو شیوه زندگیم داشتی ازت تشکر کنم میدونی که من بهاندازه تو قلمم قوی نیست و خوب نمی تونم احساسم رو بگم  یادت میاد من قرار بود دکتر بشم و تو هنرمند ....بی خبر از اینکه .....اما من فقط خواستم بگم که خیلی دوست دارم و سپاسگذار اینم که در تمام لحظات سختی همیشه همدم و یار من بودی مهشید نازنینم
+ نوشته شده در  نهم اردیبهشت 1389ساعت 21:15  توسط ساناز | 
اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم.

از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم.

 اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم.... از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر .

 مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز.

 اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم .

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم .  ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم.. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم .

 

در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد

 "شادى از خرد عاقل تر است"

+ نوشته شده در  چهارم اردیبهشت 1389ساعت 0:2  توسط ساناز | 

 Grigory Efimovich Rasputin  گریگوری راسپوتین متولد Pokrovskoye سیبری در سال 1872 همچنان در بین عده ای بعنوان یک قدیس شفا بخش و در بین عده ای دیگر بعنوان یک موجود شیطان صفت شناخته می شود. اجازه دهید موضوع را از جایی دیگر شروع کنیم. در دربار تزار نیکولاس 2 امپراتور روسیه کبیر، از خاندان رومانف ها، تنها شاهزاده پسر که قدرت قرار بود پس از شاه به وی انتقال پیدا کند مبتلا به بیماری هموفیلیا یا همان مرض خون بود که از مادر آلمانی تبارش به وی به ارث رسیده بود. کافی بود خار گل سرخی وی را از پای در آورد. بدین صورت که با ایجاد تنها یک خراش کوچک چند میلیمتری، آنقدر از او می توانست خون برود که وی را از پای در آورد. پزشکان دربار و بهترین پزشکان کشور از درمان وی عاجز مانده بودند. شاه نیز از ترس اینکه مردم قطع شدن رشته سلطنتی وی را با مرگ احتمالی تنها وارث تاج و تخت روسیه کبیر متوجه شوند، این موضوع را از افکار عمومی بشدت مخفی نگه می داشت. در سویی دیگر، شخصی بنام راسپوتین که یک کولی فقیر بود سفری طولانی را به مقصد ناکجاباد با پای پیاده آغاز کرده بود. وی که بخاطر عقایدش از طرف هم روستاییانش طرد شده بود، در خاطرات خود می آورد (و ادعا می کند که) مریم مقدس او را لمس کرده است و به وی گفته که به سنت پترزبورگ (لنینگراد) برود و فرزند امپراتور را شفا دهد. این که در آنزمان حتی نزدیکان شاه نیز از بیماری الکسی (تنها پسر شاه) اطلاعی نداشتند، خود می تواند گواهی باشد بر اینکه این موضوع به راسپوتین وحی شده است، چراکه وی پس از ورود به سنت پترزبورگ به دربار رفته و مدعی درمان بیماری الکسی می شود، حال آنکه غیر ممکن بود که وقتی نزدیکان شاه از آن بیماری بی اطلاعند، کسی از فرسنگها فاصله راه مدعی شفای آن بیماری شود. بر طبق اظهارات شاهدان عینی که در تاریخ ثبت شده است، راسپوتین در اولین روز ورودش به سنت پترزبورگ در کلیسایی حاضر می شود و ادعا می کند مریم مقدس او را لمس کرده است. پدر روحانی آن کلیسا پس از لمس وی ناگهان در مقابلش زانو می زند و از همه افراد حاضر در آن کلیسا می خواهد از راسپوتین شفاعت بخواهد که بقیه نیز چنین می کنند. عده ای معتقند آنروز راسپوتین کشیش را هیپنوتیزم کرد. کشیش آن کلیسا که از معدود افرادی بود که دربار بیماری الکسی را به وی خبر داده بود و وی مرتبا در بالین الکسی حاضر می شد، راسپوتین را بعنوان فردی مقدس به دربار معرفی می کند، بدون اینکه از بیماری الکسی به وی خبر دهد. درواقع ملکه روسیه از راسپوتین دعوت می کند که به دربار برود. آنجا راسپوتین در دربار ناگهان به سمت اتاق الکسی که از او در خواب خون می رفته می رود و پس از چند دقیقه لنگان لنگان از اتاق بیرون می آید، بصورتی که انگار درد را از وی گرفته است. تزارینا (ملکه) به اتاق الکسی می رود و با دیدن صحنه قطع شدن خونریزی وی به قدرت راسپوتین ایمان می آورد. ازین پس بود که راسپوتین جای تمام پزشکان دربار را گرفت. اوائل وی تنها هر از گاهی به دربار رفت و آمد داشت و درباریان وی را به هنگام نیاز از کنار خیابان پیدا می کردند. اما پس از چندی راسپوتین جای خود را در دربار باز کرد و از آنجا که درباریان (بخصوص ملکه) آینده تاج و تخت روسیه را از جهت در اختیار قرار گرفتن آن تاج و تخت میان رومانف ها در گرو راسپوتین می دانستند، راه را برای نفوذ بیشتر وی در سرنوشت روسیه باز کردند. از آنجا که وی از قشر بسیار تهی دست جامعه بود، تقریبا هیچ یک از آداب و رسوم دربار را رعایت نمی کرد. در غذا خوردن، لباس پوشیدن، راه رفتن و صحبت کردن طوری بود که شاه به زور و زحمت و به اصرار ملکه حضور وی در دربارش را تحمل می کرد. راسپوتین یک کولی دائم الخمر بود. وی همیشه درحال مصرف مشروبات الکلی بود و از موسیقی کولی ها نیز لذت می برد. ملکه پس از چندی خانه ای مجلل و زیبا را در اختیار راسپوتین قرار داد، خانه ای که بعدا به نوعی شفاعتخانه برای زنان روسیه تبدیل شد. زنان بسیاری از هر سطح و قشر، چه از قشر درباریان و چه از اقشار دیگر، به خانه وی رفت و آمد می کردند تا وی در مورد مسائلی مانند خیانت همسرانشان پیش بینی هایی را انجام دهد (که تمام این پیش بینی ها مو به مو درست از آب در می آمد). توضیح اینکه راسپوتین تقریبا تنها مراجعان خانم را قبول می کرد. 28 جون 1914 روزی بود که شکل گیری جهانی نو در آن رقم خورد. سیستمهای جهانی که از زمان جنگ های ناپلئونی پا بر جا مانده بودند تغییر یافتند. مبدا این اتفاقات در همان روز (28 جون 1914) با ترور دوک اعظم فراند فردیناند وارث تاج و تخت اتریش و لهستان توسط یک دانش آموز بوسنیایی صرب به نام گاوریلو پرینسیپ بود. اتریش و لهستان بر علیه صربیا اعلام جنگ کردند. قدرتهای دیگر اروپایی نیز به همراه اتریش و لهستان بر علیه صربیا که از متحدان رسمی روسیه بود با پا خواستند. دربار روسیه و اتریش علیرغم داشتن نسبت فامیلی با یکدیگر نتوانستند یکدیگر را قانع کنند و این سرآغازی شد برای وقوع جنگ جهانی اول، جنگی که در آن بیش از 9 میلیون سرباز کشته و میلیونها تن نیز بی خانمان شدند. روسیه ارتش خوبی داشت و در روزهای اول جنگ خوب پیش می رفت، اما وجود اختلاف بین فرماندهان جنگ این روند را تخریب کرد. تا جایی که نگرانی شاه از سقوط دولتش در طی جنگ وی را بر آن داشت تا خود شخصا در جبهه های جنگ حضور یابد، بی اطلاع از اینکه پیش از جنگ، نارضایتی های داخلی موجبات سقوط وی را فراهم خواهد آورد. نقش راسپوتین را در جنگ نمی توان نادیده گرفت. از آنجا که خود شاه در دربار حضور نداشت و همسرش اداره امور جنگ را برعهده داشت، و نیز بعلت درست از آب درآمدن تمام پیش گویی ها و پیش بینی های راسپوتین، ملکه مستقیما از طریق پیش بینی های راسپوتین تاکتیکهای جنگی را به فرماندهان جنگ ابلاغ و آنها را موظف به تبعیت از آنها می کرد. گفته می شود راسپوتین که خود از قشری رنجدیده بود، عمدا پیش بینی های غلطی انجام می داد تا موجبات سقوط حکومت خونخوار رومانف ها را فراهم آورد. پس از شکستهای پی در پی ارتش روسیه در جنگ، مردم و همچنین درباریان به نفوذ بیش از حد راسپوتین در دربار اعتراض کردند و خواستار اعمال راه حل اساسی در اینباره شدند. آنها حتی در نامه ای به ملکه انزجار خود را از این موضوع ابراز کردند که با بی توجهی ملکه روبرو شدند. سه شخص سرشناس به نامهای شاهزاده فلیکس یوسوپف (همسر دخترخاله تزار)، ولادیمیر میتروفانوویچ پوریشکوویچ (عضوی از دوما) و دوک اعطم دیمیتر پاولووییچ (پسرخاله تزار)، در طی جلسه ای رسمی راسپوتین را خطری جدی برای امنیت روسیه تلقی کردند. آنها در آن جلسه نقشه ترور وی را طراحی کردند و قرار شد شاهزاده فلیکس یوسوپف با استفاده از علاقه راسپوتین به زنها، وی را به بهانه درخواست مداوای همسر مریضش به منزلش بکشاند و با خوراندن سیانور در لای کیک و کلوچه و شراب او را بکشند. گفتنی است مرگ راسپوتین حتی بیشتر از زندگی وی معروف است. در 30 دسامبر 1916 تلفن منزل راسپوتین به صدا در می آید و شاهزاده فلیکس از وی می خواهد برای مداوای همسر زیبایش به خانه اش برود. راسپوتین پس از چند بار امتناع از قبول این درخواست، بلاخره با اصرار زیاد طرف درخواست را می پذیرد. پس از قطع کردن تلفن، وی نامه معروفش را می نویسد که هم اکنون در موزه ملی سنت پترزبورگ روسیه از آن نگهداری می شود. قسمتی از متن نامه مذکور بدین شکل است: مادر (منظور ملکه می باشد)، می دانم که مرگ من نزدیک است. امروز آخرین لحظات زندگیم را سپری می کنم. اما آگاه باشید. اگر من توسط روستاییان و کولی ها و هم قطارانم به قتل رسیدم بدانید که هیچ خطری شما و مردم روسیه را تهدید نمی کند، اما اگر من توسط یکی از افراد دربار یا فامیلهای شما بقتل رسیدم، بدانید که شما و خانواده تان و کل اهل دربار بیش از 2 سال زنده نخواهید ماند و به دست مردم روسیه کشته خواهید شد.... دوستتان دارم، پدر گریگوری راسپوتین. این آخرین پیش بینی راسپوتین بود که کاملا درست از آب درآمد، درست مثل سایر پیش بینی های وی. راسپوتین به خانه شاهزاده فلیکس می رود و در زیر زمین خانه وی، در حین انتظار برای دیدن همسر به ظاهر مریض وی (که وی هرگز او را در آن روز نمی بیند)، با کیکهای چای و شراب مسموم شده به سیانور پذیرایی می شود. شاهزاده پس از تعارف کیک و شراب به راسپوتین و دیدن اینکه وی همه آنها را خورد، به بالا می رود تا مرگ وی را انتظار بکشد. از آنجا که سیانور تنها در کمتر از چند دقیقه انسان را از پای در می آورد، شاهزاده فلیکس پس از چند دقیقه به پایین می آید، اما در کمال تعجب می بیند که راسپوتین از وی تقاضای کیک و شراب بیشتری می کند. وی با بالا رفته و با کمک پزشکی که در آنجا بود همه پودر سیانور را در کیک ها و گیلاس شراب خالی می کند و آنها را به پایین می آورد. در کمال تعجب، پس از چند بار درخواست برای کیک شراب مجدد، راسپوتین هنوز زنده بود. شاهزاده فلیکس دیگر تحملش تمام می شود و با کلت کمری اش به قلب راسپوتین نشانه می رود و شلیک می کند. در این هنگام راسپوتین به زمین افتاده و به ظاهر از پای در می آید. شاهزاده فلیکس به بالا می رود تا طنابی حاضر کند و با آن بدن راسپوتین را بسته وی را به جایی دیگر انتقال دهد. پس از اینکه وی به پایین می آید تا طناب را دور بدن راسپوتین ببندد، ناگهان راسپوتین بلند می شود و قصد خفه کردن وی را دارد. به هر زحمتی که شده شاهزاده فلیکس دوباره دو گلوله به راسپوتین شلیک می کند و به بالا می رود تا دوستانش را صدا کند، اما هنگام بازگشت به همراه دوستانش می بیند راسپوتین قبلا برخاسته و از پله های دیگری در سمت دیگر زیر زمین به بالا فرار می کند. آنها وی را تا دروازه قصر در آن شب سرد برفی دنبال می کنند و وی را در بالای میله های آهنی قصر در حالی که قصد افتادن از میله ها را در سمت دیگر قصر برای فرار داشته است، مجددا هدف گلوله قرار می دهند که اینبار وی از بالای میله ها به زمین افتاده و دوباره به ظاهر می میرد. شاهزاده فلیکس و دوستانش وی را با طنابی بسته و به بالای پلی می برند تا وی را در آبهای نیمه منجمد رودخانه ای که از شهر عبور می کرده رها کنند. آنها در راه نیز با مقاومت راسپوتین مواجه می شوند. تا بلاخره موفق می شوند وی را در آب بیاندازند، در حالیکه با تعجب شاهد دست و پا زدن راسپوتین در آبها هستند. وی از ترس رسیدن ماموران حکومتی به همراه دوستانش آنجا را ترک می کنند و منتظر دیدن کامل مرگ واقعی راسپوتین نمی شوند. فردای آنروز ملکه در حالیکه نامه راسپوتین را که روز قبلش به وی از طرف راسپوتین ارسال شده بود می خواند، دریافت که قاتل راسپوتین کسی نیست جز پرینس فلیکس یوسوپف، از خاندان دربار. درست همانگونه که راسپوتین در نامه اش پیش بینی کرده بود با انقلاب کبیر روسیه در سالهای 1916 و 1917 به نابودی خاندان رومانوفها انجامید. در آگوست 1917 تزار و خانواده اش به حبس خانگی در منزلی واقع در 15 مایل دورتر از طرف جنوب پتروگراد شدند، جایی که برای مدتی از آنها در برابر انقلاب مردم محافظت می شد و راحتی نسبتا مناسبی در آنجا داشتند، اما با بر سر قدرت آمدن بلشویکها در اکتبر 1917 (تنها چند ماه پس از آن)، نیکولاس (تزار) و همسرش و همچنین یکی از دخترانش به کوچ به خانه ای دیگر واقع در یکاترینبورگ مجبور شدند. الکسی به دلیل بیماری اش نتوانست آنها را در این سفر همراهی کند و با خواهرانش الگا، تاتیانا و آناستازیا تا می 1918 آنجا (توبولسک) را ترک نگفتند. خانواده تزار در خانه ایپاتیف در یکاترینبورگ، قلعه نظامی بلشویکی، حبس شدند. در شبی مابین 16 و 17 جولای، نیکولاس (تزار)، الکساندرا (ملکه)، فرزندانش، پزشک دربار، و سه خدمتکارشان راس ساعت 2:33 دقیقه صبح (نیمه شب) با گلوله قتل عام شدند. گفته می شود فرمان این قتل عام مستقیما از طرف شخص رئیس نیروهای بلشویک صادر شده بود. ماموران اجرای قتل عام، به گریه تزار در آخرین لحظه عمرش اشاره می کنند. گفتنی است خواهر و اقوام دیگر تزار و تزارینا نیز پیش از آنها هر یک در زمان و مکان خاصی به قتل رسیده بودند. این بود پایان سلطه طولانی مدت خاندان رومانف ها بر روسیه. پیش بینی راسپوتین از معروفترین پیش بینی ها در اریخ به حساب می آید. در ضمن در سال 1920 شخصی در روسیه مدعی دیدن راسپوتین شد و حتی از وی عکس نیز برداشت (با توجه به اینکه امکان مونتاژ عکس در آن زمان تقریبا صفر بوده است). عکسهای وی نیز در موزه ملی روسیه در سنت پترزبورگ (لنینگراد) نگهداری می شود.

برگرفته از بلاگ بهزاد مقدم


+ نوشته شده در  دهم فروردین 1389ساعت 23:11  توسط ساناز | 

بر رومانف ها چه گذشت ؟!

بی شک خیلی ها انیمیشن فوق العاده زیبای " آناستازیا "  که در سال 1997 ساخته شد و در نوع خودش بی نظیر بود و هنوز هم خیلی ها به دنبالش هستند، رو تماشا کردید

اما باید بدونید که ماجرای واقعی خیلی سیاه تر و دردناک تر از اونی است که ما از تماشا کردنش لذت می بریم .!

حکومت انقلابی بلشویک ها در مسکو در پایان جولای 1918 اعلام کرد که " نیکلا رومانف " تزار سابق روسیه به دلیل جنایات بی شمار به هلاکت رسید . بیانیه ی رسمی اعلام می کرد تزارینا و فرزندان او به محلی مخفی برده شده اند . آنها جزئیات قتل را چندین بار و هر بار بنحوی جدید اعلام می کردند و علامت سوال بزرگی بر روی آن ماجرا گذاشتند ، مورخین شواهد محکمی در دست ندارند تا نشان دهند که آیا تزار به تنهایی اعدام شده یا تمامی خانواده ی سلطنتی و حتی نیکلا به محلی مخفی تبعیـد شده اند .

نیکلای دوم از ماههای اول 1917 به وسیله ی انقلابیان از قدرت بر کنار شد ، او به همراه همسرش الکساندرا و پنج فرزندش : اولگا ، الکسی ، ماریا ، تاتیانا و آناستازیا در قصر تزارسکویه سلو خارج از سنت پترزبورگ زندانی شد .

درست در 19 جولای 1918 بلشویک ها اعلام کردند که تمام اعضای خانواده ی رومانف توسط یک جوخه ی آتش ، تیر باران شدند ، بر طبق این خبر دستور از مسکو رسیده بود و فرمان زیر نظر مردی به نــــــــام " یورسکی " که نخستین تیر را شلیک کرد انجام شد .

اعضای خانواده ی سلطنتی از سرنوشت خود آگاه نبودند . نیمه شب آنها را به زیر زمین اقامتگاهشان برده و به آنها گفته شد بر روی چند صندلی بنشینند و منتظر بمانند تا اتومبیلی برای بردن آنها بیاید بعد از نخستین تیر که توسط یورسکی شلیک شد ، سایر اعضای جوخه اعدام آنها را با سلاحهایی که برای این کشتار تهیه شده بود به رگبار بستند و در انتها افراد جوخه برای اطمینان بیشتر از سر نیزه و سلاح کمری نیز استفاده کردند .

سحرگاه آنروز اجساد در کامیون قرار گرفت و به معدنی در نزدیکی شهر منتقل شد، در آنجا بر آنها نفت پاشیدند و آتش زدند ، بر روی باقیمانده اجساد اسید ریخته شد و بدرون یکی از چاه های معدن انداختند .

چهارروز بعد در 23 جولای ، یکاترینورگ به دست نیروهای ضد انقلاب ارتش سفید افتاد ، آنها زیر زمین را که بر دیوار آن خون پاشیده شده بود پیدا کردند ، بعضی از قسمت ها با عجله شسته شده بود اما دلیلی بر دست نبود تا ثابت کند که خونها متعلق به خانواده ی سلطنتی است .

از طرفی بلشویک ها هم دلیل موجهی برای زنده نگاه داشتن تزار داشتند ، آنها معاهده ای با آلمان بسته بودند که به تزار اجازه می داد روسیه را به سلامت ترک کنند ....!

اما سوالی که هنوز بی جواب مانده اینست : چه کسی در زیز زمین کشته شده ؟

بعضی می گویند خونها فقط متعلق به " دکتر بوتکین " پزشک سلطنتی و سه پیشخدمت آنهاست که برای صحنه سازی  صورت گرفته تا تبعید خانواده ی سلطنتی در خفا بماند .

اما در آپریل 1989 شایعاتی منتشر شد دال بر آنکه باقیمانده ی اجساد پیدا شده است .ادعا توسط نویسنده ی روسی " گلی ریابف " صورت گرفت . او می گوید اجساد را در گودالی پیدا کرده و در اطراف آنها ظروف شکسته محتوی اسید قرار داشت ، او آنها را از روی تعدادشان ، محل زخمها و دندان مصنوعی دکتر شناخت ، صورت اجساد قبل از دفن با قنداق تفنگ خرد شده و شناسایی آنها ممکن نبود .

من آناستازیا هستم !

سر گذشت رومانف ها در هاله ای از ابهام فرو رفت و در طی سالها سر و کله ی عده ای پیدا شد که خود را از خانواده ی سلطنتی می دانستند و با ارائه ی مدارکی سعی داشتند به ثروت بی کران تزار دست یابند .

اما داستان دختری شانزده ساله که در 17 فوریه 1920 از کانال آبی در برلین نیمه جان بیرون کشیده شده بود با حقایقی همراه بود که بسیاری از اشراف روسی در تبعید آن را پذیرفتند . او مدعی بود که " گراند دوشس آناستازیا " کوچکترین دختر تزار است .پای ثروت زیادی در بین بود . بعضی ثروت نقدی را به 800 میلیون پوند تخمین می زدند . بر طبق اعلامیه ی بلشویکها در جولای 1918 تزار اعدام شده بود ولی خانواده ی او به منطقه ی نامعلومی تبعید شده بودند ، اگر این موضوع صحت داشت پس امکان اینکه بچه ها فرار کرده باشند منتفی نبود .

دختری که از کانال بیرون کشیده شده بود اوراقی به همراه داشت که او را " آنا چایکوفسکی " معرفی میکرد . وی بعد از اینکه قوای خود را دربیمارستان بازیافت اعلام کرد که آناستازیا ست و ماجرای فرار خود را شرح داد .

او گفت که به همراه سایر اعضای خانواده به زیر زمین ساختمانی در یکاترینورگ برده شد . او در جریان تیر اندازی زخمی شد و از هوش رفت اما بعد که بهوش آمد خود را درارابّه ای به همراه دو مرد دید .آن دو مرد از بلشویک ها بودند ، برادرانی به نام چایکوفسکی که نمی خواستند در آن آدمکشی  شرکت جویند آنها با فروش گردندبندی مروارید و زمرد هایی که بر لباسش دوخته شده بود او را به پایتخت رومانی ، بوخارست بردند و با خانواده ی چایکوفسکی زندگی میکرد که سر انجام با یکی از آن دو برادر ازدواج کرد و صاحب فرزندی شد .اما کمی بعد شوهرش توسط ماموران مخفی بلشویک ها شناسایی و به قتل رسید . برادر شوهرش قصد داشت او را به برلین ببرد ولی پس از یک سفر ترسناک در روز ورودشان به برلین برادر شوهرش ناپدید میشود . اینجاست که او تصمیم به خودکشی می گیرد .

بعد ها او نهایت تلاش خود را برای به دست آوردن عنوان و ثروت خانواده ی سلطنتی انجام می دهد . هیچ نشانی از برادران چایکوفسکی و فرزندش بدست نیامد ولی اطلاعات وسیع او از جزئیات زندگی خاندان سلطنتی باعث شد که طرفداران زیادی پیدا کند .

" پیر گیلارد " معلم خصوصی سابق این خانواده ی نفرین شده اعتقاد داشت که او شیادی  بیش نیست ، او مدعی بود که دختر حتی روسی نمیداند و آداب کلیسای ارتدکس روسیه را با آداب کلیسای کاتولیک اشتباه گرفته .؟!

" گراندوک آندره " عموزاده ی تزار او را با اطمینان خود گراند دوشس می دانست .

آناستازیا بعدها ادعا کرد که عموی او " گراندوک ارنست هس " در سال 1916 در طی جنگ آلمان و روسیه از روسیه دیدن کرده ، " سیریل " دیگر عموزاده ی تزار این موضوع را انکار کرد و آنا را دروغگویی قهار دانست اما در 1949 یکی از فرماندهان سابق ارتش روسیه ، سرهنگ لارسکی قسم یاد کرد که این ادعا صحت دارد.

آناستازیا تحت تحقیقات و معاینات پزشکی قرار گرفت ، اشعه ی ایکس جراحات سختی را نشان می داد که می توانست در اثر گلوله باران ایجاد شده باشد ، برجستگی روی پای او درست در همان نقطه ای قرار داشت که باید باشد و جای بریدگی بر روی تیغه ی شانه ی راست همانجایی بود که سوابق پزشکی آناستازیا نشان می داد بر اثر پرت شدن از روی قاطر بوجود آمده است .

بالاخره در سال 1948 دادگاهی در هامبورگ علیه او رای داد اما هنوز مردم بسیاری عقیده دارند که داستان همه ی رومانف ها در زیر زمین شهر یکاترینورگ به پایان نرسیده است ...!

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم اسفند 1388ساعت 23:18  توسط ساناز | 



اوا براون دختر نجيب و زيباي بود كه در روز 6 فوريه سال 1912 در شهر شلوغ مونيخ متولد شد او عاشق آلمان و حزب نازي بود اين باعث شده بود كه هنگامي كه هيتلر رهبر حزب مي آمد به عكاسخانه ايي كه او در آن كار مي كرد بيايد همه تلاش خود را مي نمود تا بهترين و زيباترين عكس ممكن را از او بگيرد او مي خواست در خطوط چهره آدلف هيتلر قدرت آلمان و عشق به سرزمين مظلومش كه پس از جنگ جهاني اول دچار بحران و هزار مصيبت ديگر بود و مجبور بود طبق عهد نامه ورساي خراج به انگليس و فرانسه بپردازد را نشان دهد او در هيتلر اين توان را مي ديد كه او مي تواند كشورش را نجات بخشد . با اين كه هيتلر هنوز شناسنامه آلماني نداشت او شيفته اين مرد اتريشي شده بود .

در سال 1932 هيتلر شناسنامه آلماني گرفت و به تابعيت آلمان درآمد آلماني كه به خاطر آن پانزده سال قبل در جنگ جهاني اول در جنگ اول جهاني در جبهه فرانسه به مدت يك سال كور و زخمي شد .
همان سال هيتلر هنگامي كه اوا براون فقط 20 سال داشت از او خواست كه با هم زندگي كنند. اين در حالي بود كه هيتلر در آن زمان 43 سال داشت .

اوا  با وجود مخالفت پدرش فريدريش براون پيشنهاد آدولف هيتلر را عاشقانه پذيرفت و از آن پس تا آخرين لحظه عمر در كنار او زندگي كرد.
يك سال بعد در ژانويه 1933 هيتلر پس از پيروزي در انتخابات به صدر اعظمي رسيد و كابينه خود را با همكاري حزب دست راستي آلمان تشكيل داد. پس از اندكي با مرگ هيندنبورگ رئيس جمهور آلمان شد .
گرماي عشق اوا براون قلب زخمي هيتلر از عشق ناكام گذشته ژلي روبال ، گرمايي دوباره بخشيد او تواناست دوباره استواري و اقتدار سياسي و مبارزاتي خويش را بدست بياورد .

هيتلر پس از به قدرت رسيدن هرگز اوا براون رادر امور دولتي و سياست دخالت نمي داد و به ندرت در مراسم او را به همراه خود مي‌برد و عملا اوا در سايه هيتلر زندگي مي كرد.

اوا براون اغلب به اسكي و يا دوختن لباس براي عشقش مي پرداخت و پناه آخر آدلف بود . اين مسير را تا آخرين لحظه عمر ادامه داد .

 

http://www.fantasticfiction.co.uk/images/x2/x14038.jpg

در هنگامي كه سقوط برلين نزديك شده بود، هيتلر مايل نبود اوا براون را به همراه خود به پناهگاه زير زميني ببرد، اما اوا اصرار كرد كه مي خواهد در كنار او بميرد.

اوا 13 سال همسر غير رسمي هيتلر بود .هيتلر  در روز 29 آوريل سال 1945 در مراسمي ساده كه در پناهگاه زير زميني و با حضور تعداد اندكي از جمله جوزف گوبلز ، وزير تبليغات آلمان نازي و همسرش برگزارشد‌ ، به طور رسمي با اوا براون ازدواج كرد و روز بعد هر دو خودكشي كردند و اجساد آنان را در كنار هم آتش زدند تا به دست سربازان شوروي نيفتند. با وجود اين ، سربازان شوروي بقاياي اجساد نيمه سوخته آنها را به دست آوردند.

در روز 30 آوريل سال 1945 كه پناهگاه هيتلر در شهر برلين از نزديك زير آتش ارتش سرخ بود، هيتلر با تپانچه خود خودكشي كرد و اوا در همان لحظه با خوردن سيانور روح عشقش را يك لحظه هم تنها نگذاشت  گوبلز وزير فرهنگ رژيم نازي طبق وصيت هيتلر پس از مردن آن دو ،  اجساد آنها را در گودالي كه از پرتاب بمب هاي متفقين پديد آمده بود  آنها را با بنزين سوزاند و سپس خود همسر و فرزندانش به شكل دسته جمعي خودكشي كردند .

اوا براون هنگام مرگ فقط 33 سال داشت  او فقط مدت 24 ساعت همسر رسمي عشقش بود.

نام اوا براون زني كه تنها 24  ساعت همسر قانوني آدولف هيتلر بود در كنار نام او در تاريخ ثبت شد . اوا براون دختري كه همه وجودش براي تعالي آلمان در تب و تاب بود در تمام سالهايي كه هزاران جنايت و انگ انگليس و اسرائيل و آمريكا به هيتلر چسباندن نامش پاك ماند . چون قلب او سپيد و پاك بود به قول متفكر فاخر حال حاضر كشورمان ارد بزرگ : ستايشگران ميهن مردان و زنان آزاده اند . اوا براون ستايشگر كشورش بود و در اين راه تا آخر راه را پيمود و براي همين امروز محبوب صدها ميليون آدم ميهن ميهن پرست در سرتاسر جهان است .

چند نكته ديگر از زندگي اوا براون :

نام كامل او " اوا آنا پائولا براون " است .

اوا به درس خواندن علاقه اي نداشت  چون كتابهاي تحصيلي شان را سراسر توهين به تاريخ كشورش مي ديد ( كتابهاي درسي مردم آلمان توسط كشورهاي پيروز جنگ جهاني اول نوشته شده بود ) و نهايتا در سال ۱۹۲۹ مدرسه را ترك كرد. پدرش به اين مساله واكنش شديدي نشان مي دهد و در خانه مقررات به مراتب دست و پاگيرتري را به اجرا مي گذارد.
تنگناي مالي باعث شد اوا براون در يكي از عكاسخانه هاي مشهور به نام هوفمن مشغول به كار گردد و در اين عكاسخانه اوا براي اولين بار با آدولف ملاقات مي كند.
پدرش معلم و مادرش خانه دار بود. پدرش فردريش فريتز براون و مادرش فرانزيسكا فاني كرانبرگر از خانواده هاي محترم ساكن منطقه باواريا بودند .
اوا براون دو خواهر ديگر بنامهاي ايلزه و مارگارت داشت و فرزند دوم به حساب مي آمد .
پدر اوا هميشه در آرزوي داشتن يك پسر بود و قبل از تولد او نام پسرش را رودلف انتخاب كرده بود .زندگي پنج نفره آنها بسختي اداره مي شد اما پس از مدتي با ارثيه اي كه از طرف يكي از اقوام به آنها تعلق گرفت صاحب زندگي نسبتا مرفهي شدند .

http://www.fpp.co.uk/Hitler/Eva_Braun/images/Eva_Braun_seated.jpg

http://www.theage.com.au/ffximage/2006/06/16/EvaBraun_060616121033228_wideweb__300x205.jpg

http://basscreek.files.wordpress.com/2008/04/evabraun.jpg

 

http://www.fpp.co.uk/Hitler/Eva_Braun/images/Eva_Braun_1936_450.jpg
+ نوشته شده در  پانزدهم اسفند 1388ساعت 19:9  توسط ساناز | 

همه چی آرومه تو به من دل بستی

 این چقدر خوبه که تو کنارم هستی

 همه چی آرومه غصه ها خوابیدن

 شک نداری دیگه تو به احساس من

همه چی آرومه من چقدر خوشحالم

 پیشم هستی حالا به خودم می بالم

تو به من دل بستی از چشات معلومه

 من چقدر خوشبختم همه چی آرومه

 تشنه ی چشماتم منو سیرابم کن

 منو با لالایی دوباره خوابم کن

 بگو این آرامش تا ابد پابرجاست 

حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست

 همه چی آرومه من چقدر خوشحالم

 پیشم هستی حالا به خودم می بالم

تو به من دل بستی از چشات معلومه

 من چقدر خوشبختم همه چی آرومه

+ نوشته شده در  یکم اسفند 1388ساعت 21:19  توسط ساناز | 

گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم . گفتم:کجا ؟ گفت : رو قلبت . گفتم مگه می تونی ؟ گفت : آره سخت نیست ، آسونه. گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه. یه خنجر برداشت . گفتم این چیه ؟ گفت : سیسسسسس. ساکت شدم . گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی . خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت . دوست دارم دیوونه. اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم . اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده. دوست دارم دیوونه...

تقدیم به اونی که خیلی وقته...

+ نوشته شده در  سی ام دی 1388ساعت 23:21  توسط ساناز | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مترسک...

چه ساده سادگی می کنی!!!

می دانم

تو به شوق همین دیدار بعید زنده ای!!

پس بمان

منتظر بمان!

اما

قطار برای همیشه ایستگاه را ترک کرده است ....

نوشته های پیشین
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
پیوندها
مهشیدی
خانوم کوشولو
نقدجنجالي فيلم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM